پیش از آنکه به فریاد بگویند تو آمده ای من از سرگشتگی روح پر از عشقم، از تپش های دردآلوده قلبم، از هوای بارانی چشمانم. فهمیدم که تو در راهی! قبل از برخواستن کوچک ترین زمزمه ای و یا برپاشدن شور و هیاهویی پیش از آنکه کسی از من با تو بگوید... خود را آراستم و درها را یکی یکی به سوی آمدنت گشودم. تو آنجا بودی... بدون زمزمه، بدون هیاهو، ایستاده با چمدانی در دست با لبخندی گفتی سلام! از کوه و دشت، از دریا، از طوفان از عقل و جنون، از آتش، از خون آن راه سخت را به سویش پیموده بودم پروای افتادنم را نداشت، خودش فرجام من بود پرسید آمدی؟ با بغضی شکسته گفتم، آری دستهایش را گشود، آغوشِ مهربانش پایانِ رسیدن بود دیگر میان من و او... جز او و من هیچ نبود زمانِ بی پایان تسلایِ من نبود با دلی پر شور، باز هم در آرزو بودم آهسته می گفتم، بیشتر، بیشتر از این باید! کاش من، او می شدم کاش او، من بود من بر سر دوراهی ایستاده ام، یا تو را انتخاب کنم یا اورا به جستجوی تو می آیم، او نهیب می زند که مرا به جستجوی او می روم تو فریاد می کنی مرا خسته شدم... من از این همه بر سر دوراهی ماندن، خسته شدم نمی شود که با هم بسازید؟ نمی شود که با هم یکی باشید؟ نمی شود من هم عاقل باشم و هم عاشق؟ دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من؛ گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا، من؟ کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم، که دیده برگشودم، به کنج تنگنا، من. نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز، چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من. ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک؛ به من هر آنکه نزدیک، ازو جدا، جدا، من! نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی که تر کنم گلویی، به یاد آشنا، من. ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ، که زنده ام چرا من؟ ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری - دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من... شعر از سیمین بهبهانی یک روز سرد و برفی بود.غروبی بس دلگیر، من سردم بود. خیلی سرد و باید مواظب راه رفتن خود نیز می بودم. خیابان خلوت بود.از این هم نگران بودم. نگاه کردم و دیدم چراغ مغازه ها روشن است.درهایشان را به علت جلوگیری از نفوذ سرما بسته بودند. برف گاهی آرام و گاهی شدید می بارید. چقدر من در این خیابان تنها بودم. لحظه به لحظه ترسم بیشتر می شد. افکارم مختل شده بود فکر کردم ، من کجا بودم؟ آن طرف خیابان در مغازه ای باز شد و مردی با شتاب خارج شد و در را بست. نگاهی به طرفین خیابان انداخت و سریع به این طرف آمد. وای! به این طرف می آمد. چگونه با این همه برف و لغزندگی فرار می کردم؟ تسلیم شدم و حضورش را در کنارم پذیرفتم. دستش را پیش آورد و به آرامی دستم را گرفت، نگاهش کردم. چقدر آشنا بود! گویا من، از خیلی دورترها و همیشه او را می شناخته ام! لبخند می زد، چه لبخند گرم و دلنشینی! گفت می خواهد کمکم کند و در این هوای برفی مرا تا خانه مان برساند. من هم لبخند زدم! بی خیال هزاران چشمی که هرلحظه عکس العمل مرا می پایید. دیگر سردم نبود، دیگر هیچ کس و هیچ چیز در این دنیا نبود. دیگر من بودم و او صدایش را نمی شنیدم، چه می گفت؟ نمی دانستم! نمی فهمیدم! کجا بودم؟! دیدم که دیگر نزدیک خانه بودم! تشکر کردم و خداحافظی... گفت باز هم مرا خواهد دید، گفت دیگر اجازه نمی دهد از دستش فرار کنم! نکند دیوانه شده بود؟ من کی و کجا از او فرار کرده بودم؟! در را پشت سر خود بستم. مادرم به استقبالم آمده بود. ناخودآگاه دستم را در جیب پالتویم کردم. یک چیزی آنجا بود، یک کاغذ تا شده! یک نامه؟! عجیب بود، چه کسی، چه وقتی این نامه را در جیب من گذاشته بود؟!! شبی بود و بهاری در من آویخت چه آتشها. چه آتشها برانگیخت فرو خواندم به گوشش قصه ی خویش چو باران بهاری اشک می ریخت... هوشنگ ابتهاج چاره ای نیست! باید تو بیایی ومعلم من باشی تا من دفترم را پیش تو بیاورم و سرمشق جدیدی برایم بنویسی بنویسی که دیگر دوستت نداشته باشم! اینطور بنویس: دیگر مرا دوست نداشته باش! و بگو هزار بار.دوهزار بار.نه. صدهزاربار از روی این سرمشق جدیدم بنویسم! و من می نویسم به این امید که دوست نداشتن تو را یاد بگیرم! و صدهزاربار می نویسم وتمام صفحات را به شتاب برمی گردم! ... آه! من می رسم به سرمشق تو... و دست خط تورا با تمام عشق می بوسم! من در کنج تنهایی خود. سر بر زانو نهاده و آرام می گریستم! می گریستم با احساس تنهایی بی کرانه وغرق شده بودم در بی تابی امواج عاشقانه خود! و چنان از غصه و اندوه بی تو بودن در خود می پیچیدم... که حضور تو را در خلوت خاموش خود نمی فهمیدم. و هرگز حس نمی کردم این همه نزدیکی را و چنان بی طاقت بودم که نوازش نسیم حضورت را برشانه هایم حس نمی کردم و دستهای تو را نمی دیدم که مهربان به پیش آمده بود تا سرم را در بر گیرد! و خود را از تو چه دور احساس می کردم و تو ... چقدر به من نزدیک بودی ! به تو سلام می کنم! به تو که در انتظار سلامم هر روز... بر ابتدا تا انتهای عبورم با نگاهت پلی می بندی پلی که... من برای پیمودن و برای رسیدن ناچارم... که از آن بگذرم! به تو سلام می کنم! آن لحظه که سراسیمه پنجره را می گشایی تا نگاه مرا... با لبخندی از سپاس. غافلگیر کنی! به تو سلام می کنم. سلام! که پیروز این میدان شده ای که اگربه توسلام! نکنم. روزم را به سلامت به شب نمی رسانم! من با تو... وقتی که چنین نگاهم میکنی وقتی که اشک هایم را از گونه ام پاک می کنی وقتی که دستهایم را میان دستهایت گرفته برلب و چشم هایت می فشاری وقتی که آنقدر آرام آه می کشی تا هر کجا که بگویی! تا هرکجا که بخواهی! ...تا آخر دنیا ؟! من با تو... تا آخر دنیا می آیم! این غم... غمی که آن را دوست می دارم غم عاشق بودن! مرا وا می دارد تا بدون تو ثانیه ای فرو نگذارم فرو نگذارم از غرق شدن در رویای با تو بودن رویایی که در آن تو... بالاخره دست بر می داری از این همه بی من بودن! هر بار کاغذ و قلم را جلویش می گذاشت! رهای عاشق می نوشت! رهای عاقل کاغذ را برمی داشت، می خواند وپاره می کرد! و دوباره کاغذی دیگر.. و دوباره تکرار...! از دیگران فاصله می گیری و به پرتگاه نزدیک می شوی! درست بر لبه آن می ایستی و آن ارتفاع هول انگیز را می نگری! هیجانی ناشناخته تو را فرا می گیرد... چه می شود اگر یک قدم دیگر پیش روم؟ هیچ! روزها بدون تو باز هم به شب خواهد رسید! آهسته فاصله می گیری هیچ شدن برای هیچ شدن لطفی ندارد! سکوت نکن تا مبادا تو را گم کنم! تنها راهی که مرا از سرگردانی می رهاند... همین آوای توست! همین آوای آهنگین! وقتی که مرا می خوانی و من خوانده می شوم! حتی اگر تا سرانجام راهم، قدمی بیش نمانده باشد... من برمی گردم! پس بخوان مرا از راهی که سرانجام آن بی سرانجام است! پس بخوان مرا تا من اجابت کنم تو را! مگر یک هفته چند روز است؟ هفت روز! و هفت روز مگر خیلی زیاد است؟ اینکه من اینجا بمانم و در این طبیعت بکر غرق شوم! در این روستایی که نه من، مردمش را می شناسم و نه مردمش مرا یک خانه کوچک برایم کرایه کن و مرا یک هفته در این کوهستان خاموش تنها بگذار! و اگر نگرانی سفارش مرا به آن خانمها بکن! به آن همسایه ها ! پس کجا داری می روی؟ و همسرم فقط می خندید! و می رفت تا ماشین را برای برگشتن و جدا کردن من از رویاهایم، آماده کند. با خود می گفتم چه می شد اگر من یک هفته، فقط یک هفته در این روستای دل انگیزمی ماندم و تنها خودم بودم و خودم و این طبیعت زیبا! من که همیشه در شهر و هیاهوی آدمهای بسیار و آشناییهای محنت بارش به سر برده ام. من که تا بحال حتی یک شب رابا خودم به صبح نرسانده ام تا آزادانه برخیزم و پنجره اتاقم را به روی کوههایی سر به فلک کشیده و درختانی چنین انبوه بگشایم! من که همیشه با همه بوده ام و هیچوقت تنها نبوده ام! خبر از من ندارد، گل باغ و بهارم زفراقش چه گویم؟ خبر از خود ندارم! به امید نگاهی، سر هر رهگذارم ز خیالش جدا نیست، نفسی گر برآرم شده ام محو رویش، همه با آرزویش همه در جستجویش، که ببخشد قرارم به امید نگاهی، سر هر رهگذارم زخیالش جدا نیست، نفسی گر برآرم! نی مظلوم چه نالی؟ چو من آشفته حالی؟ مکن آشفته حالم ، که سرشکی ببارم نی من با تو مویم، غم دل باتو گویم نفسی گر برآرم، جهد از جان شرارم! گل باغ و بهارم ، سر هر رهگذارم به امید نگاهی به رهش جان سپارم!
(شعر از فریدون همراه)
آن رازی که بدنبالش می گردی شاید در اعماق دریا باشد! شاید هم در دل کوههای سر به فلک کشیده یا در میان انبوه درختان در هم پیچیده! شاید میان صحرا باشد حتی در آسمان، در لابلای ابرها یا کهکشان در کهکشان، آن دورترها اما نه... آن راز که بدنبالش می گردی نه در اعماق دریا و نه در دل کوهها نه در میان جنگل و نه در میان صحرا نه در آسمان وکهکشان و نه حتی دورترها آن راز اینجاست! در اتاقی کوچک، با دری آهنین و قفلی فولادین! راستی کدامیک تلخ تراست؟ اینکه در متن یک، رویای دل انگیز، ناگهان چشم بگشایی و اولین جرقه آگاهی ذهنت، تجسم عینی واقعیت اطراف باشد؟! چشمهایت را با شتاب می بندی و صحنه ها را بازسازی می کنی اما... اما دیگر همه چیز بی فایده است! راستی کدامیک تلخ تراست؟ اینکه زندگی واقعی تو همان رویایی شیرین باشد و تو قدر آن را ندانی و چنان شیفته آرزوهایت باشی که هر لحظه خود را، به خواب رویاها بسپاری و آن واقعیت جاری را، با خواب و خیال ویران کنی و ناگهان هنگامی که چشم می گشایی دنیای واقعی تو همچون سرابی وحشتناک تو را در برگیرد! چشمهایت را با شتاب می بندی و صحنه ها را بازسازی می کنی! اما دیگر همه چیز بی فایده است! دیگربرای همه چیز دیر شده است! راستی کدامیک تلخ تر است؟ از رویا به واقعیت چشم گشودن و یا از واقعیت به رویا فرو غلطیدن؟! دلتنگی هایم؟ نا امیدی هایم؟ همه اش این نیست! دل نبستن هایم؟ باز هم، همه اش این نیست! سالها می آیند، سالها می روند و در این میان چیزی غریب است... حسی که هرگز پایان نمی گیرد همین که تو تنهایی، تنهای تنها! باز هم، همه اش این نیست! شاید، قصه تلخ ناکامیست؟! با بهار من چه چیز را می خواهم ؟ با بهار من تو را می خواهم! تو را ای خوب! همانگونه که با آن چشمان شیفته در من خیره می شوی! و در پرسش نگاه من، بی پروا لبخند می زنی! دوستت دارم و از فرط این عشق، به آسانی نمی توانم، نمی توانم این سالها را به انتها برسانم! اما، باز هم، همه اش این نیست هر بهار که بیاید تا من بدون تو در کنج تنهایی خویش نشسته ام زمستان، اول و آخر تمام فصلهاست! آمد، آمد با دلجویی گفتا با من: تنها منشین ، برخیز و ببین گلهای خندان صحرایی را از صحرا دریاب این زیبایی را با گوشه گرفتن درمان نشود غم، برخیز و بپا کن شوری تو به عالم! تو که عزلت گزیده ای، غم دنیا کشیده ای ز طبیعت چه دیده ای تو؟! تو که غمگین نشسته ای، زجهان دل گسسته ای! به چه مقصد رسیده ای تو؟! این همه طراوت از چه رو نهان کنی؟ شکوه تا به کی ز جور این و آن کنی؟ دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای؟ جان من، مگر تو عمر جاودان کنی؟ تا کی تو چنین باشی؟ عمری دل غمین باشی؟! تا کی باید باشی افسرده در بند دنیا ؟ خندان رو شو چون گل، تا بینی لبخند دنیا شعر از معینی کرمانشاهی
| Design By : Mihantheme |
