آمد، آمد با دلجویی گفتا با من: تنها منشین ، برخیز و ببین گلهای خندان صحرایی را از صحرا دریاب این زیبایی را با گوشه گرفتن درمان نشود غم، برخیز و بپا کن شوری تو به عالم! تو که عزلت گزیده ای، غم دنیا کشیده ای ز طبیعت چه دیده ای تو؟! تو که غمگین نشسته ای، زجهان دل گسسته ای! به چه مقصد رسیده ای تو؟! این همه طراوت از چه رو نهان کنی؟ شکوه تا به کی ز جور این و آن کنی؟ دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای؟ جان من، مگر تو عمر جاودان کنی؟ تا کی تو چنین باشی؟ عمری دل غمین باشی؟! تا کی باید باشی افسرده در بند دنیا ؟ خندان رو شو چون گل، تا بینی لبخند دنیا شعر از معینی کرمانشاهی فریاد تو پر از شادیست و چشمهایت لبریزاز شوق زندگی و در هیجان گامهایت، تکاپوی رفتن رفتن تا قلب دنیایی که مثل یک معما زیبا و ناشناختنیست! و گشودن رازهایی سترگ از آن و رهایی ... رهایی از قید هر آنچه دست و پای تو را می بندد! و رسیدن به تمام آرزوهایی که به نظر دست یافتنی می نماید! آری، زندگی را لمس کردن، چشیدن و لذت بردن! هنوز خیلی زود است که تو بفهمی فرق است میان این دنیای خیالی و آن دنیای واقعی! فرق است میان دوره های زندگی! فرق است میان دنیای کودکی و بزرگسالی هنوز تو نمی دانی... و البته، ندانستن بزرگترین هدیه نخستین سالهای زندگانیست! و کاش تو ای پسر کوچک من به یاری خداوندی که امید دارم تو را لحظه ای به خویش وانگذارد دنیایت زیباتر از دنیای ما، زندگانیت بهتر از زندگانی ما و فرجامت در دو دنیا سعادت و نیک روزی باشد. ورود به هفتمین سال تولدت مبارک! همه اش همین است! قصه ای که نگفته می ماند! قصه عشق! قصه بی قراری،قصه سرگشتگی و گمشدگی قصه من، قصه تو، قصه ما! قصه آن روز بهاری... و قصه آن روز پاییز! قصه خنده ها، شادیها و قصه تلخ غمها، گریه ها! قصه ای از او که باید می آمد قصه ای از او که هرگز نیامد! قصه ای از من که باید می رفتم قصه ای از من که هرگز نرفتم! همه اش همین است... قصه ای که نگفته می ماند، قصه عشق! سالها گذشته است و من هر بار... تو را در خواب می بینم که با چشمانی گریان بی آنکه حتی به من نگاه کنی به کسی پیغام می دهی ... و من همانجا هستم! درست روبروی تو! و باز تو به یک نفر می گویی: به او بگویید... و من صدای بغض آلودت را می شنوم! " به او بگویید دست از سر من بردارد، دیگرچه می خواهد از من؟!" و من هیچ از تو نخواسته ام! شاید بخاطر همین هیچ نخواستن، دلت را شکسته ام؟! نمی دانم! اما تا وقتی که تو زندگیت را وقف درس و کتابهایت می کنی ... و به همه می گویی با کتابهایت ازدواج کرده ای! کابوسهای زندگی من ادامه دارند! کا بوسهای زندگی من می باید تاوان دلشکستگی تو باشد! راستی تو دیشب فهمیدی... من تا صبح گریه کردم؟ و هرگز نخوابیدم! فهمیدی که هر بار گفتم خدایا مرگم را... و نگفتم برسان! و فقط گریه کردم! زیرا که راهها همه بسته بودند! همان راهی که دورترها، آخرین چاره رهایی من بود! فقط بخاطرآن پسر کوچک؟! آن راه نیز بسته بود!
| Design By : Mihantheme |
