آن رازی که بدنبالش می گردی شاید در اعماق دریا باشد! شاید هم در دل کوههای سر به فلک کشیده یا در میان انبوه درختان در هم پیچیده! شاید میان صحرا باشد حتی در آسمان، در لابلای ابرها یا کهکشان در کهکشان، آن دورترها اما نه... آن راز که بدنبالش می گردی نه در اعماق دریا و نه در دل کوهها نه در میان جنگل و نه در میان صحرا نه در آسمان وکهکشان و نه حتی دورترها آن راز اینجاست! در اتاقی کوچک، با دری آهنین و قفلی فولادین! راستی کدامیک تلخ تراست؟ اینکه در متن یک، رویای دل انگیز، ناگهان چشم بگشایی و اولین جرقه آگاهی ذهنت، تجسم عینی واقعیت اطراف باشد؟! چشمهایت را با شتاب می بندی و صحنه ها را بازسازی می کنی اما... اما دیگر همه چیز بی فایده است! راستی کدامیک تلخ تراست؟ اینکه زندگی واقعی تو همان رویایی شیرین باشد و تو قدر آن را ندانی و چنان شیفته آرزوهایت باشی که هر لحظه خود را، به خواب رویاها بسپاری و آن واقعیت جاری را، با خواب و خیال ویران کنی و ناگهان هنگامی که چشم می گشایی دنیای واقعی تو همچون سرابی وحشتناک تو را در برگیرد! چشمهایت را با شتاب می بندی و صحنه ها را بازسازی می کنی! اما دیگر همه چیز بی فایده است! دیگربرای همه چیز دیر شده است! راستی کدامیک تلخ تر است؟ از رویا به واقعیت چشم گشودن و یا از واقعیت به رویا فرو غلطیدن؟! دلتنگی هایم؟ نا امیدی هایم؟ همه اش این نیست! دل نبستن هایم؟ باز هم، همه اش این نیست! سالها می آیند، سالها می روند و در این میان چیزی غریب است... حسی که هرگز پایان نمی گیرد همین که تو تنهایی، تنهای تنها! باز هم، همه اش این نیست! شاید، قصه تلخ ناکامیست؟! با بهار من چه چیز را می خواهم ؟ با بهار من تو را می خواهم! تو را ای خوب! همانگونه که با آن چشمان شیفته در من خیره می شوی! و در پرسش نگاه من، بی پروا لبخند می زنی! دوستت دارم و از فرط این عشق، به آسانی نمی توانم، نمی توانم این سالها را به انتها برسانم! اما، باز هم، همه اش این نیست هر بهار که بیاید تا من بدون تو در کنج تنهایی خویش نشسته ام زمستان، اول و آخر تمام فصلهاست!
| Design By : Mihantheme |
